تبلیغات
همكلاسی ها - انسان زمینی شد، فرشته‌ها گریست
همكلاسی ها

از بهشت كه بیرون آمد، دارایی‌اش فقط یك سیب بود. سیبی كه به وسوسه آن را چیده بود. و مكافات این وسوسه هبوط بود.فرشته‌ها گفتند: تو بی‌بهشت می‌میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد. و انسان گفت: اما من به خودم ظلم كرده‌ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می‌خواهد،

.پس زمین از بهشت بهتر است. خدا گفت: برو و بدان جاده‌ای كه تو را دوباره به بهشت می‌رساند و از زمین می‌گذرد؛ زمینی آكنده از شروخیر، آكنده از حق و از باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت وگرنه... و فرشته‌ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی‌توانست برود. انسان بردرگاه بهشت وامانده بود. می‌ترسید و مردد بود. و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی كه هستی را مبهوت كرد و كائنات را به غبطه واداشت. انسان دستهایش را گشود و خدا به او «اختیار» داد. خدا گفت: حال انتخاب كن. زیرا كه تو برای انتخاب كردن آفریده‌شدی. برو و بهترین را برگزین كه بهشت پاداش به‌گزیدن توست. عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا توبهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب كرد. رنج و نبرد و صبوری را. و این آغاز انسان بود




طبقه بندی: داستانهای كوتاه، 

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1 مرداد 1388 توسط همكلاسی
درباره وبلاگ

جستجو

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

موضوعات

نظر سنجی

پیوند ها

پیوندهای روزانه

آمار سایت